X
تبلیغات
رایتل

دیشب تو آشپز خونه به مامانم نگاه کردم و اشک ریختم، چیز های بی خودی خواستم،چیز هایی که ارزش گریه کردن رو نداره، داد زدم ، می خواستم خودمو خالی کنم،مامانم بهم هیچی نگفت،گذاشت تا گریه کنم، دیدم دیگه نمی تونم حرف بزنم ،پاشدم رفتم تو اتاقم درو که بستم توی تاریکی اتاقم گم شدم،خودمو پرت کردم رو تختم، صورتم و فشار دادم رو متکام، زار زدم،گریه کردم اون قدر که وقتی سرم و از متکا برداشتم توان نفس کشیدنم نداشتم،خیلی حالم بد بود ،فک می کردم اگه گریه کنم خالی می شم،بغضم کم می شه و می تونم نفس بکشم،ولی هر چی گریه می کردم بیشتر به بد بختی خودم پی می بردم

[ پنج‌شنبه 18 آبان‌ماه سال 1391 ] [ 12:50 ] [ Nooshin ]

درباره ی اشک طوفانی
حرف های من
امکانات وب
تعداد بازدید ها: 42199
دریافت همین آهنگ

قالب وبلاگ