X
تبلیغات
رایتل

سلام دوستان جمعه ساعت 7 صبح پدربزرگم فوت 

 

 کرد بدجوری حالم گرفت باورم نمی شد تا دیروز که 

 

 سوم ش بود رفتم وایستادم سر قبرش عکسش رو  

 

  دیدم اسمش...همش درست بود....وایستادم فقط 

 

 نگاه کردم به عکسش که تو قاب عکس گذاشته 

 

 بودن 

 

 با یه ربان مشکی ....یاد خاطراتم افتادم یاد اون روز 

 

 هایی که بچه بودم و پدربزرگم واسم تخمه مغز می 

 

 کرد ...یاد اون روز هایی که سر سفره به من می 

 

 گفت نوشین جان یه لیوان آب برام بیار... یاد اون روزی 

 که تو خونمون بود..روی تختم ...دارم حسرت اون روز 

 

 ها رو می خورم که چرا پیشش نبودم..چرا بیشتر 

 

 نگاهش نکردم .......

[ سه‌شنبه 25 مهر‌ماه سال 1391 ] [ 22:43 ] [ Nooshin ]

درباره ی اشک طوفانی
حرف های من
امکانات وب
تعداد بازدید ها: 42199
دریافت همین آهنگ

قالب وبلاگ